تبليغاتX
عقاید یک دلقک






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


عقاید یک دلقک

 

حجم کثیف زمان را باید گایید

 

باید شاشید به  دنیا

و همه ی باورها را گه گرفت

 

 

 آی!مردان غیور سزمین من!

همه ی مردانگی تان را

در دهان عشق بگذارید

 

من هم قسم می خورم

به پیکر های عریانی که در هم می پیچند

 

باید برینی

هر گهی را که خورده ا ی

و الا روزگار تخمی

تو را می ریند

 

 

کثافت آدمیت را

به تنم مالیده ام

و جسدم را

بین لجن ها

بر دوش می کشم

آهسته.

 

 

 

+نوشته شده در 88/10/08ساعت21:14توسط فرناز | |

 

 

من نمی بخشم اگه جای پات بی جای پام روی جایی هک بشه.

 

 

 

+نوشته شده در 88/09/29ساعت15:30توسط فرناز | |

 

 

در این دقیقه که پایان جهان من و توست

من از یادآورد بوسه های بسیارم

نه شرمنده کودکان و

نه دلواپس ِآبروی آیینه ام

در این دقیقه که پایان جهان من وتوست

هر آب رفته به جوی را

نه جانب دریا نه آن دوایر مقصود

تنها من از چشم این آبروی و

دل این کودکان ,

عموی آب و انعکاس ِ شکفتن بودم ,

والله همین و خلاص

 

 سیدعلی صالحی

 

 

+نوشته شده در 88/08/14ساعت12:56توسط فرناز | |

 

با کدام گمان

 دوستت بدارم

 وقتی که نمی دانم

 ساعت چند است*

 

 

 

 آهسته در زندگی فرو می روم:

 مدرسه و ریتم مزخرف روزگارم را دوست دارم.

 

 

 

 

 

*مصطفی غضنفری-وبلاگ فلافل

 

 

+نوشته شده در 88/08/04ساعت13:58توسط فرناز | |

 

چقدر خطوط این زندگی وقیح اند

چقدر این سطرها کم اند

و چقدر نبودنت کهنه شده

 

نیستی که ببینی چقدر بزرگ شده ام:

بغضم را نادیده می گیرم

و به جلو نگاه می کنم

 

محکم و قوی

 

همان طور که دنیا می خواهد

 

 

+نوشته شده در 88/07/21ساعت12:27توسط فرناز | |

 

 

خط بزن کلمه را

شعر را

حرف را

خط بزن!

 

خط بزن تا برسیم

 به روز آخر

به هیئت اندوه یک نیمکت

 

که هنوز تف می کند

هوای مچاله ی آن ساعت کهنه را

 

 

 

+نوشته شده در 88/07/15ساعت16:13توسط فرناز | |

 

ما همدیگر را می بینم،تلاشمان را هم می کنیم

اما چیزی رخ نمی دهد

بعد از آن،هروقت همدیگر را می بینیم

شرمنده ایم و رویمان را از هم بر می گردانیم

 

براتیگان-دری لولا شده به فراموشی

 

 

پ.ن:قلب های این قالب را به خاطر خوشگلی اش تحمل کنید.

 

+نوشته شده در 88/07/05ساعت23:55توسط فرناز | |

 

دست هایت

 

و این امید مصلوب ارغوانی مرده

 

و ثانیه های عجول ویرانگر

 

.

.

.

 

 من شاعر نیستم

  اما کلماتم خیس است

 

چه معصوم است

عکست

توی این قاب خاکستری مرده

 

و دست هایت

چقدر نمی آیند

به این دنیا

 

بهش می گویند وصله ی ناجور

دست هایت وصله های ناجوری هستند

برای بی حیایی این ثانیه های مدور...

 

 این تو نیستی،

هستی؟

 

+نوشته شده در 88/06/27ساعت1:54توسط فرناز | |

دنیا جای خوبی ست

برای خوردن کله پاچه

و خریدن لباس شب عید

و انقباض و انبساط بی نهایت ماهیچه های صورت

و تلاش برای لبخند زدن به آدم ها

  

جای خوبی ست

برای سگ دو زدن های بی انتها

حساب های سرانگشتی دودوتا چارتا

و امیدوار بودن به فرداها

 

حتی جای خوبی ست

برای

ترسیدن از خدا

و دادن سکه ی 25 تومانی

به دختر پاپتی سر چهارراه

و دندان تیز کردن

برای حوری های دست نخورده ی آن دنیا

 

.

 پ.ن:(اضافه شده در ۲۴/۶)

 جمله ی مارکسمن را فقط به این دلیل از این بغل برداشتم که نیلو گفت وقیح است.ولی من هنوز نظرم با نظر مارکسمن یکی است.

 

 

+نوشته شده در 88/06/23ساعت23:25توسط فرناز | |

 

 

از خواب که بیدار می شوم

منگم

و تو را میان فرمول های مزخرف گم می کنم

امروز به خودم که آمدم

تانژانت دست هایت را حساب می کردم

و به مشتق چشم هایت فکر می کردم

 

با این حال

همیشه

احتمال نبودنت یک می شود

و حد راست دلتنگیم

به سمت بی نهایت میل می کند.

 

 

 

+نوشته شده در 88/06/22ساعت19:21توسط فرناز | |